خرید بک لینک

بهاری که از هزارها پاییز غمگین تر بود و اونقدر اشک ریخت که همه مون رو آب برد ! بهارِ عزیز ؛ کاش مهربون تر میومدی شاید اونوقت خیلی هارو آب نبرده بود ... بچه هایی که پدر مادراشونو از دست دادن اینقدر تنها نبودن و پدر و مادرایی که بچه هاشون رفتند اینقدر چشم انتظار نمیموندند ! خواب از چشم هامون رفت و آب تمامِ شهر و گرفت ! این بهار نکو نبود ! کاش بهار و از امسال فاکنور بگیرن ...

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

آدم های این روزها ترسناکند . اونقدر عجیب و ترسناک که از نزدیک شدنِ بهشون میترسم! هر آدمی که بیش از حد بهم نزدیک میشه ازش دور میشم ... بویِ تنِ آدم ها عذابم میده . من از عادت کردن می ترسم؛ عادت کردن به هرچیزی که یه جوری شبیه گذشته است ! آرزوهام هنوز توی همون جعبه ی تهِ کمدِ و من از نزدیک شدن بهشون میترسم. میترسم خودم باشم و ادای آدم بدهای قصه هارو درمیارم . اما هیچکدومِ اون نقش ها من نبودم . من ترسو ترین آدمِ تنهای دنیا شده ام ...- کاش چشم هاتو ببندی و دست هامو بگیری . اینجوری شبیه قبل میشیم ؛ هم

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

تو رفته ای و یادت نیست که من ، روزی هزاربار جان میدهم برای تمامِ مردانی که پیراهنی شبیهِ پیراهن تو به تن دارند . در خواب مرده بودم از دیدنت در کنار زنی که اسمش را نمیدانستم و من گم شدم در رویای کنارِ تو بودن با همان لباسِ سفیدی که حالا به تنِ دیگری کرده ای ! یادت رفته است که من برای تمامِ گل های سرخِ توی عکستان میمیرم و تو حتی از مزارم هم عبور نخواهی کرد ! خوشبخت باشی رویای محالِ تنهاییم ... ما هزار سال است که جدا مانده ایم از هم و من هزار سال است بارِ عشقی را به دوش میکشم که سنگینی اش شانه هایم

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

چشم هات یک دنیاست که میشه توش غرق شد . همه ی روزهایی که نیستم کنارت رویای داشتنِ چشمهات دست هامو پیر کرده ! انگار که یه شبه بیست سال رفتم جلو ، انگار چشمامو بستم و ول شدم تو زمان ؛ پرواز کردم به سال های بعدی که باز هم ؛ نیستی ... مگه هیچوقت بودی اصلا که حالا انتظار دارم وقتی پیر شدم باشی؟ غریبه ها دستامو محکم تر میگیرن ، گرم تر و پر حرارت تر ... و باز تویی که بازنده ی خاطره ها و نوشته ها میشی . من که هنوز اشکهام خشک نشدن . قرار شد وقتی که دیگه اشکی نداشتم از چشم هات بیوفتم ، افتادم ؛ اما هنوز اش

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

حرفهامو میخورم ، انگار تو دنیام چیزی برای خوردن نیست که راه و بیراه میوفتم به جونِ این حرفها و بغض های قدیمی ... کاش دنیا هنوزم قشنگ بود ! کاش صبح ها با صدای پرنده ها بیدار شم و مامان واسم نیمرو درست کنه و بعدش بدوام تو کوچه و لِی لِی بازی کنم بدونِ اینکه نگران این باشم که الان کنار کی گرگم به هوا بازی میکنه ! کاش بزرگ نبودم تا اینقدر حالم بد نبود ، تا نفسهام تو دودِ سیگار و تلخی قهوه گم نمیشد ... کاش دوباره صدام کنی تا با همون عشوه ی همیشگی بگم جانم و باز هزاربار قند تو دلت آب شه ! ولی دیگه نه

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

چجوری میشه که یه آدم یهو تصمیم میگیره همه چیز و خراب کنه و بره ؟ مگه میشه به راحتی تمام خاطره ها و روزای خوب و ول کنی و بری؟ اگه میشه چرا من بلد نیستم ؟ چرا نمیتونم بگذرم ؟ چرا وقتی ازم گذشت نتونستم فراموش کنم و راحت زندگی کنم ؟ چرا هنوز حالم بده و بی قرارم ؟ چرا زندگیم به حالتِ عادیش برنمیگرده ؟ چرا اسمشو که میشنوم نفسم بند میاد ؟ چرا وقتی کسی و میبینم که فقط یکم شبیهشه قلبم تند تند میزنه و یادم میره نفس بکشم ؟! کاش این همه سوال توی مغزم نبود و اینقدر همه چیز بد پیش نمیرفت ! مگه نمیگن روزای خوب

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

بعضی از رفتن ها مثل یک کبریت میمونه که می ندازن وسط یه گندم زارِ خشک ... همش و به آتیش میکشونه و هیشکی نمیتونه خاموشش کنه ! بعضی از رفتن ها اونقدر سخته که میفهمی تمام رفتن های قبل ، که برای همه شون اشک ریختی یه بازی بچگانه بوده . بعضی از رفتن ها جوریه که تا به خودت میای میبینی تموم شدی و دیگه نایِ بلند شدن نداری . بعضی از رفتن ها تا ابد مثل یک حفره عمیق توی قلبت میمونه و هرگز خوب نمیشه ...- رفتنت اونقدر درد داره که نمیدونم باید چیکار کنم و هرچقدر فرار میکنم از فکر ، باز توی قلبم جای خالیت تیر می

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

چقدر یهویی دلم تنگِ اینجا شد. خواب بودم انگار . تمام این سال هایی که گذشت تو یه خوابِ عمیق بودم ! البته یه کابوسِ عمیق. حالا که اینجام خیلی هارو ندارم . خیلی از آدم هایی که قبلا کنارم بودن دیگه نیستن ... یا نخواستن باشن، یا نتونستن باشن ... دل تنگی هنوزم بهم فشار میاره ؛ هنوزم قلبمو سوراخ میکنه و راه چشمامو پیدا میکنه .انگار که میخوان اعدامت کنن و بهت میگن آخرین آرزوت چیه؟ وقتی قراره نباشی دیگه آرزو چه معنایی داره؟ اگه بگم آرزو دارم اعدامم نکنن ؛ اعدام نمیکنن؟ همش شبیه یه بازی مسخره شده که هیچ چ

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

برگشتن به اینجا و نوشتن هرچند کوتاه یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. انگار برمیگردی به خودت در گذشته های دور و تو دیگه اون آدم نیستی! خیلی ها بهتر شدند؛ زندگی بر وفق مرادشان چرخید و اوضاع روبراه شد، و خیلی های دیگر انگار که درد به استخوانشان رسیده و بی حس شده باشند. هنوز درد از سر و کولمان بالا میرود اما دیگر جانی برای غر زدن های پشت هم نمانده!من هنوز هم درد میکشم خیلی بیشتر از قبل؛ بیشتر از کودکی و جوانی اما حالا دقیقا بی حس شده ام! دیگر برایم فرقی نمیکند روزی چندبار زخم بزنند من دیگر جانی برای ا

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

کاش میشد یک روزهایی خودت را برداری و بروی در دورترین نقطه ی جهان ... خودت را جا بگذاری و برگردی! اما هربار که به سرم میزند وقتی که در دورترین خاطراتم مشغول زجر کشیدن دوباره و هزار باره هستم، رهایش کنم و تنهایی برگردم؛ آنقدر مظلوم و بیچاره نگاهم میکند که جز در آغوش کشیدنِ دوباره ی این خسته منِ زخم خورده کاری از دستم برنمی آید... سال هاست تمام اشک هایم تنها برای زخم های تنم است و این من عجیب بی پناه شده است!+ هربار که کسی بهم میگه دیدی چه شبا و روزای سختی و گذروندی و تموم شد دلم میخواد با جفت پا ب

برچسب: نویسنده: هستی نظری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:51

صفحه بندی